یه مطلب جالب
نیکای بامزه ی مامان؛
یه شب خونه ی مامان جون بودیم عمشونم اونجا بودن،آخر شب می خواستیم بیاییم خونمون،شما هم چون نمی خواستی از محدثه جدا شی به قدری گریه کردی که هر کاری می کردیم ساکت نمیشدی،تا اینکه عمه بهت گفت عمه جان برو خونتون میمینیت تو ماشین لباس شویی گیر کرده نجاتش بده،بالاخره ساکت شدی و به ما گفتی مامان بریم میمینیم نجات بدم.شما همیشه تو این مسافت که برسیم خونمون می خوابیدی،اما اون شب به خاطر میمینیت بیدار موندی و من و بابایی کلی خندیدیم و نازت دادیم.
آخی میمینی جونم اومدم نجاتت بدم

راحت شدی عزیزم
نجاتت دادم

جالب اینجاست بعدش هم همش می پرسیدی کی میمینیم اینجا گذاشته
به عمه هم گفتم کلی خندید و قربون صدقت رفت
متمتن دور کارهای با مزت بگرده قند عسلم
مطالبی دیگر از این نی نی وبلاگی


یه مطلب جالب
